ديروز که داشتم  تو باغ قدم ميزدم تو فکر دوران کودکی بودم البته روز اول مهر و کمی قبل از آن که دانش آموزان خودشونو برای رفتن به مدرسه آماده می کنند . واقعا که چه حال و هوايی داره اين روزها برای دانش آموزان و خصوصا برای من که سالهاست اين مراحل رو و بعد از دبيرستان دانشگاه هم طی کردم جالبه يعنی هنوز وقتی فکر روز اول مهر رو می کنم دلم ميخواست بازم بچه بودم و می رفتم مدرسه . برای يک لحظه دوست داشتم که تهران بودم و ميرفتم مدرسه ابتدائيم که اون موقع اسمش بود دبستان اورانوس ولی تا حالا حتما اسم اونو تغيير دادند .حال و هوای شهر هم تغيير می کنه و اصلا زندگی يک جور ديگه ايی ميشه .مخصوصا وقتی من بچه بودم روزهای شهريور خيلی از خانواده ها شروع می کردند به پختن رب گوجه فرنگی و اين بوی رب گوجه فرنگی هم مزيد بر علت ميشد ديگه تو دلم شور و اضطراب ديگه ايی موج ميزد وقتی پريروز با خواهرم تلفنی با ايران صحبت می کردم اولين چيزی که ازش پرسيدم گفتم ببينم بوی رب گوجه فرنگی نمياد هنوز چون چيزی به باز شدن مدارس نمونده او خنديد و گفت ديگه اون زمان گذشت که خانمها رب می پختند ولی نه هنوز بوی رب نمياد .... خوب يادش بخير

/ 0 نظر / 7 بازدید