گربه زخمی

 

از وقتی مادرش طردش کرد  ديگه نگه داشتنش توی خونه با وجود مادرش خيلی سخت بود از طرفی من خيلی دوستش داشتم و اصلا دلم نمی آمد که اونو بديم به کسی يا تو جنگل سر به نيستش کنيم به هر حال  اونو پيش خودمون نگه داشتيم ولی کار و زندگی ما شده بود فيلم می بايست يک جوری درو پنجره رو برای گربه کوچيکه باز می کرديم تا بياد خونه و غذا و شير بخوره و يا کمی استراحت کنه وقتی مادرش نبود وگرنه جنگ و کشمکش داشتيم سر مادر و پسر خلاصه گربه کوچيکه من که ديگه اسمش کوچيک بود بيشتر وقتها بيرون خونه و تو باغ بود  حتی بعضی از شبهای سرد البته من تلاش می کردم هر شب بيارمش خونه چون سرما ی زياد حتی برای حيوانات هم شايد خوب نباشه من حالا داستانها با اين گربه داری دارم که بماند ... پريروز وقتی درو باز کردم تا بياد خونه غذا بخوره ديدم گوشه صورتش روی بينی گربه ام ( کوچيک ) جای زخم و خون آلود است و حدس زدم که حتما با گربه های غريبه دعوا و کتک کاری داشتند ميدونستم که کوچيک از اون شهامتهای جنگيدن نداره چون اساسا ترسو است ولی دلم براش سوخت ... بيچاره دردی رو تحمل کرده بود راستش هدفم از گفتن اين مطلب اينه که من قبل از اينکه بيام اينجا زندگی کنم از حيوانات واقعا چيزی نميدونستم توی کتابها و توی تلويزيون ديده بودمشون و من حتی به عمرم به باغ وحش نرفتم يا چند تا سگ و گربه کثيف تو ی کوچه پس کوچه ها که تو زباله ها دنبال غذا برای خودشون می گشتند ولی اينجا دارم با گربه زندگی ميکنم و کم کم دارم اين حيوان رو ميشناسم که چقدر اينا مهربون و با هوش هستند خصوصا وقتی مادر ميشن واقعا کارهايی می کنند که اشک آدم رو در می آرند حالا تو پستهای بعدی خواهم نوشت و ميخواستم بگم که واقعا بايد با حيوانات حالا فرقی نميکنه چه حيوانی مهربان باشيم چون اونا هم حق زندگی  دارند حتی ميتونم بگم مهربونيشون بهتر و بالاتر از بعضی از ما آدماست که ادعامون عالم و بر ميداره ...

/ 0 نظر / 8 بازدید