وداع

 

ميروم خسته لب و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

می برم،تا که در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکهء عشق

زين همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از پس نکند ياد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشگ

آه، بگذار که بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد از شاخم چيد

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم ، خنده به لب خونين دل

می روم از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل

 

 عاقبت بند سفر پايم بست

می روم ، خنده به لب خونين دل

می روم از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل     

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید