جنگ

  

هر روز و هر لحظه  از خودم  می پرسم  ما کی بايد تو اين کره خاکی  با آرامش و صلح و صفا زندگی کنيم  يعنی اين حق ما نيست منظورم از ما کل مردم اين دنياست   ما نيامديم برای جنگ ما برای دوستی عشق ورزيدن و مهربانی کردن و در کنار هم با آرامش زندگی کردن آمديم . پس چرا جنگ؟؟؟

پيش خودم فکر ميکنم که ای کاش شاعر بزرگی بودم وای که چه شعرها در مدح زندگی و عشق می سرائيدم و  بر عليه جنگ ولی شاعر نيستم

پيش خودم فکر ميکنم ای کاش نقاش بزرگی بودم وای که چه نقاشيها ميکشيدم که پيامش عشق و دوستی و زندگی باشه نه جنگ ولی نقاش نيستم

پيش خودم فکر ميکنم کاش خواننده بزرگی بودم وای که چه شعرها ميخوندم و چه آوازی سر ميدادم بازهم برای عشق و زندگی نه برای جنگ  ولی خواننده نيستم

من يک زنم با روحی حساس و عشقی که مادرم در قلبم گذاشت و عاشق شدن و عاشق ماندن رو به من ياد داد نه جنگ

چرا ... اينکه حقم رو بشناسم و حقم را بطلبم را همينطور ولی اين با جنگ فرق ميکنه

من ياد گرفتم که دوست داشته باشم و مهر بورزم و خنده بروی لبهای غمگين بيارم

اين عشق من تو زندگيم بوده و هست من با شنيدن صدای خنده کودکان بال در ميارم   و جون می گيرم

چه چيزی تو زندگی بالاتر از اينه که خنده به لبهای غمگينی بياري؟به نظر من هيچی همينه زندگی يعنی همين پس چطور ميتونم ببينم و شاهد گريه های مادران و پدران و کودکان جنگ زده باشم ...

چطور ميتونم اينجا با کمال راحتی و خوشی به ديگری فکر نکنم به بچه ها و مادران جنگ

پيش خودم ميگم پس اين همه آدم منظورم هنرمند تو دنيا وظيفه شون چيه؟

اينکه جلوی جنگی رو بگيرند و اينه که آدمها رو با هم آشتی بدند و کينه ها از دلها پاک کنند وگرنه چه هنرمندي؟

پس چرا بازم يک جای ديگه دنيا جنگ شروع شد و باز ما شاهد خونهای به ناحق ريخته شده هستيم ؟

پس هنر ما آدمها کجاست؟

نميدونم

/ 0 نظر / 9 بازدید