همیشه خانه جدید من است







  
نویسنده : mari ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥

ياد

مامان پوران رو خيلی دوست داشت

بياد مامان...

 

 

  
نویسنده : mari ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥

 

 

 

من اين شعر سهراب رو خيلی دوست دارم

 

روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها ، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم
سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را ، گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد: آي شبنم ، شبنم ، شبنم
رهگذاري خواهد گفت: راستي را ، شب تاريكي است ، كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت

هر چه دشنام ها ، از لب ها خواهم برچيد
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند

رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند
ابر را ، پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها ،‌ به هوا خواهم برد
گلدان ها ،‌ آب خواهم داد

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت:‌ چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

 

  
نویسنده : mari ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥

نوعيد

 

روز يکشنبه اولين  نوعيد مادر بود البته من اينجا تنها خيلی خيلی بيادش بودم و دلم شديدا گرفته بود رفتم به گورستان نزديک محل زندگيم گرچه هر وقت از کنار اين گورستان رد ميشدم شديدا دلم می گرفت به هر حال  پيش خودم گفتم ميرم يک مادر پيدا می کنم که فوت کرده باشه و همسن مادر من باشه و ميشينم و خودم رو خالی ميکنم از بغضهاو دل تنگيهام ولی هر چی گشتم و رو سنگ مزارها رو ميخوندم  همسن مادرم پيدا نکردم اينجا نزديک به شايد بيشتر از هشتاد درصد مرگها روی هشتاد سال و نود سال به بالا بودند و در حالی براشون زير لب دعا ميخوندم  بهشون گفتم خوب بخوابيد که خيلی خوب عمر کرديد مادر من حتی  هفتاد ساله هم نبود ولی شماها حسابی عمر کرديد و از زندگيتون لذت برديد من آرزوم بود که مادرم مثلا نودو شش سال عمر کنه ولی حيف...   خوب عاقبت مرگ است و می بايست که رفت ...

 

 

  
نویسنده : mari ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥

 

 

...  نميدونم چی بنويسم از چی و از کجا بگم دردو دلهامو فقط برای خودم و دلم و دلش ميگم و گاهی ساعتها با هاش حرف می زنم و از دلتنگيهام براش ميگم از اينکه وقتی رقته خونه چقدر بی لطف و روح شده و چقدر ما در فراغش ميسوزيم ميدونم که او به دردو دلهام گوش ميده با گريه هام ميگريه و با خنده هام ميخنده گرچه بارها بهمون گفته براش گريه نکنيم ولی مگه ميشه ... اينو خودشم ميدونه قصد ندارم از دلتنگيهام برای شما بگم همه ميدونيم چقدر سخته سعی ميکنم بهتر شم تا بتونم روحيه سابق رو بدست بيارم ولی اين روزها شديدا دل من گرفته و غم داره خصوصا با اين هوای گرفته اينجا و اين تنهايی و غربت اولين شب يلدا بدون او اولين نوئل بدون او وای که چقدر لحظه ها دير ميگذرند و من چقدر دلم تنگه براش ...

 

 

  
نویسنده : mari ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥

 

مادر رفت ...

 

 

 

 

  
نویسنده : mari ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

ايران

تا ۱ ساعت ديگه ميريم فرودگاه و  ساعت ۳۰/۱ صبح شنبه می رسيم ايران مادر هنوز در بيمارستان بخش مراقبتهای ويژه بستری است تو اين چند رو خيلی بهم سخت گذشت و همش اضطراب و تشويش داشتم نميدونم شايد به خاطر اينکه دور هستم از خانواده و مادر اين احساس رو داشتم ديشب يک خواب خيلی خوب ديدم اميدوارم که مادر خوب بشه...

خوب... پست بعدی در ايران .

  
نویسنده : mari ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

 

به چه جای خوبی برای چرت زدن پيدا کردم

 

  
نویسنده : mari ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

 

دقيقا چهار روز ديگه ميريم ايران برای من هميشه هيجان انگيز بوده بازم خانواده و دوستانم رو ميبينم و اون کوچه بن بست که خونه ما در آن واقع هست خيابانهای شلوغ و پرترافيک تهران...مردم کوچه و بازار و خلاصه تمام خاطرات گذشته برام زنده  ميشه  گرچه اين سفر هم سفر کاری هست و مرتب بايد از اين در به اون در بريم و خيلی خسته کننده هم ميتونه برام باشه ولی هفته سوم تنها ميمونم و حسابی سرگرم خانواده ميشم چيزی که منو خيلی غمگين کرده بيماری مادرم هست که در حال حاضر در بيمارستان بستری هست اميدوارم  هر چه زودتر خوب بشه و برگرده به خونه...

  
نویسنده : mari ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

ماجرای سيب قرمز

تا حالا شده که حوصله انجام بعضی از کارهای حتی ضروری خودتون رو نداشته باشيد ؟ توی اين چند هفته اخير من چند مدل از اين کارها داشتم که واقعا می بايست انجام می دادم ولی اصلا حوصله نداشتم ولی ديگه چکنم که اينجا جز من نه خواهری هست نه مادری نه کسی ديگه که بعضی وقتها که حوصله نداری ازشون خواهش کنی برات انجام بدند خوب ميدونستم که فقط خودم بايد اينکارها رو انجام بدم اگر دست بهشون نزنم و ماهها اينجا بمونند بازم آخرش  پای خودم هست مثلا ما دو تا درخت خوشگل سيب جلوی خونه مون داريم و طبعا امسال کلی سيبهای خوشگل و قرمز برامون به بار آورد حالا من اصلا اهل سيب خوردن نيستم بايد با اين سيبها چکار کرد؟؟

همسر بنده که مخالف شديد اسراف کاری هست همه اين سيبها رو هر روز ميچينه و به من بيچاره ميگه که با اين سيبها ژله سيب درست کنم وای که چه حوصله ايی ميخواد ژله درست کردن نه اينکه من آدم تنبلی باشم هااا نه ولی چون اهل سيب و ژله آن نيستم حوصله درست کردن اينهمه ژله رو ندارم به هر حال اين سيبها رو تا آنجايی که ميتونستم بذل و بخشش کردم ولی باز سيب داشتيم و من هر روز اينا رو ميديدم و به روی مبارک نمی آوردم ولی تا کي؟؟؟

خلاصه يکروز با يک همت انقلابی شروع کردم به پختن ژله سيب و تمام روز رو مشغول درست کردن ژله ها شدم و جالب اينجاست که هر کس ميا مد خونمون و يا ما هر کجا برای ديدن کسی می رفتيم دو تا شيشه ژله سيب بهشون ميدادم ...

حالا نتيجه گيری اينکه اگر ميخواهيد وجدان درد نگيريد از همون اول شروع کنيد به انجام کاری که رو دستتون مونده من اين سيبها رو بيشتر از يکماه نگه داشتم و توی اين يکماه هر روز وجدان درد داشتم خوب اگر روز اول اين کاررو می کردم نهايتش يکروز يا دو روز خستگی بود بعدش ديگه اينهمه اعصابم خرد نميشد موقع ديدن سيبها که رو هم تلنبار ميشدند...

  
نویسنده : mari ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد